میگن حرف حق تلخه...گاهی وقتا از مزه گس حقایق متاثر میشی!
یه چیزائی با خوندن این نوشته(از وبلاگ یه مهاجر) اومد توی سرم فقط مثل همیشه به هم ریختس...مرتبش که کردم مینویسم!
از وبلاگ فهیم:
گاهی وقتها دلم را به دو هزار و پانصد سال تمدن و تاریخ ایران که مثل یک تابلوی نقاشی پشت سرم آویزان شده است، خوش میکنم.تابلوی بی حرکت و بی خاصیتی که گاهی برایم شکوهی را زنده میکند...گاهی دل خوش میکنم به هفت سین و مهرگان و آذرگان و تقویم خورشیدی که حالا همه به آن میگویند شمسی... یا شاید هم تخت جمشید که ستونهای آن امروز دفتری برای یادگاری نوشتن جوانان بیکار ماست. اما همینکه رویم را از آن تابلو برمیدارم، میبینم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم.حتی خیالی هم دیگر نیست که دل به ان خوش کنم. به خودم که نگاه میکنم میبینم من هم یکی از همان عربهای خلیج نشینم که تنها برتریم به آنها چهار حرف " گ چ پ ژ " است . وگرنه آنها هستند که عقاید ، رسوم ، زبان و حتی تعطیلاتشان را به من تحمیل کرده اند.
تا کی میتوانم سینه ام را جلو بدهم و بگویم که " رازی را میشناسید؟ کاشف الکل ... ایرانیست" .. اما امروز سهم من از تکمیل جدول مندلیف صفر است... چقدر بگویم مولوی مال ماست؟ اما ترکها سالگردش را بهتر از ما بگیرند؟
چقدر فخر ایرانی های موفق جهان را بفروشم؟ مهدی نوری... فیروز نادری....ابراهیم ویکتوری... انوشه انصاری...کامران وفا...لیلا وزیری...انوشیروان روحانی.... بیژن پاکنژاد... حمید عمرانی... نازنین افشین جم... امید کردستانی... آندره آغاسی...اما من که بهتر میدانم خاک من اینها را تربیت نکرده... روی بازوی هر کدام آنها پرچم آمریکاست یا آلمان یا انگلیس یا هر جایی بجز سبز و سفید و قرمز...پس اینها مال ما نیستند...
امروز در خاک من پلیسهایمان ماشین آلمانی سوار میشوند...درخت میبریم و اتوبان میسازیم که پایتخت را به دریا نزدیک تر کنیم اما هنوز پیاده روی سالمی برای آن دخترک فلج نداریم که با ویلچیرش بتواند شهر را ببیند...
در اینجا همزمان با همه مردم دنیا آخرین مدل و طرح شلوار گپ و کت دی اند جی و عینک گوچی و عطر کریستین دیور را داریم اما بعد از چهل سال هنوز کسی واردات فرهنگ " چطور ماشینمان را درست برانیم" را به عهده نگرفته است. روزی شش و نیم میلیارد تومان ماشین خارجی میخریم اما هنوز پوست پرتقالمان را از پنجره " مورانو" بیرون می اندازیم.
هر سال یک ماه گرسنگی وتشنگی ، ده روز سینه زنی و روزی پنج بار عبادت را در برنامه هایمان داریم ، اما هنوز تجارتمان را با دروغ سرپانگه میداریم و خدا را برای قسم به او میخواهیم. موسیقی و فیلم و کتاب را میدزدیم و پولی برایش نمیدهیم.
امروز مثل پسرک یتیمی هستم که هر کسی میتواند سنگی به پایم بزند و پدری نیست که از من دفاع کند. اگر کسی 300 را برایم بسازد همه به او حق میدهند و ما فقط به نوشتن مقاله ای در وبلاگمان بسنده میکنیم.البته حق داریم... چون دیگر چیزی برای دفاع نیست... امروز من یکی از ادمهای نسل آریایی هستم که مثل اروپایی ها لباس میپوشم و به عربی-انگلیسی حرف میزنم گاهی سیگار آمریکایی آتش میزنم ... نه از ایرانی بودن در من اثری هست و نه توانسته ام فرهنگی به جایی صادر کنم...
تو به من از دو هزار پانصد سال تمدن میگویی... چیزی که " داشته ام"... اما امروز چه دارم؟ امروز شخصیت های خوب فیلمهایمان مرتضی و مجتبی نام دارند و بد ها فرزاد و فرنام... زنانمان امروز باید برای منع قانون حمایت از خیانت بجنگند ، گاها از شوهرشان کتک بخورند و هیچ گاه از ارث پدری به اندازه برادرشان سهم نبرند...
تو بگو به من که تعصبم را خرج چه چیزی بکنم؟ خرج بی ریشه ترین آدمهایمان که15 هزار کیلومتر دور از خاک ایران با چهار کانال تلویزیون میخواهند ایران را به جهان صادر کنند؟ چقدر گوشم را تیز کنم که شاید سرود ملیم را روزی از یک رویداد المپیک بشنوم؟
سهم من از آینده این دنیا چیست؟ کدام قله فتح نشده ای هست که من بتوانم آن را فتح کنم؟ اصلا کدام قله فتح شده را میتوانم فتح کنم؟ اگر ارزش و لیاقت من همین است ، دیگر چرا از گذشته پر افتخارم حرف باید بزنم؟ همین میشود که آدم تعصبش را از دست میدهد...فرهنگش رنگ عجیبی میگیرد... ریشه هایش لاغر میشود...واین یعنی "فاجعه"...